نهاد نا آرام جهان

دیگر عادت کرده ام

تقریبا عادت کرده ام هر روز صبح ساعت هفت وقتی در پارکینگ رو باز میکنم با ماشینی روبرو بشم که روی پل پارک کرده و راننده ای که معلوم نیست کجاست ، اوایل هر نوبت کار به عصبانیت و بد و بیراه گفتن میکشید ولی الان دیگه عادی شده.

دیگر عادت کرده ام هر روز موقع رانندگی توی مسیر نیم ساعته خونه تا اداره حد اقل 4-5 بار از رانندگی بد رانندگانی که حقوق دیگران را به هیچ حساب میکنند حرص و جوش بخورم و  یا مجبور بشم برای جلوگیری از تصادف با ماشینی که در آن چراغ راهنما و آیینه بغل و البته فهم و شعور راننده جنبه تزئینی داره ترمز ناگهانی بزنم یا تغییر مسیر بدهم.

و باز هم عادت کرده ام که هر روز وقتی روزنامه صبح را باز میکنم حرف هایی ببینم از قول آدم های بزرگ! مفاهیمی مثل عدالت و صلح جهانی ، کرامت انسان ها ،جامعه مدنی، همبستگی ملی و انسجام اسلامی و یا طنز هایی از این قبیل که در جامعه گل و بلبل ما مصداق عینی ندارند و حاصل تراوشات ذهنی مسئولان متوهم و یا شاید هم طناز هستند.

 پیش آمده توی خیابان ،ده قدم مانده به عابر بانک ، مردی که از روبرو می آد کارت رو توی دست های من میبینه و با اینکه فاصله اش با عابر بانک به مراتب از من بیشتره قدم هاش رو تند و تند تر میکنه تا چند لحظه ای زودتر برسه و پیروزمندانه از دستگاه استفاده کنه.

دیگر عادت کرده ام توی مترو با آدم هایی روبرو شوم که وقتی پا به ایستگاه میگذارند همه چیز از جمله ادب و شخصیت و احترام به دیگران رو فراموش میکنند و با باز شدن درب ها جوری به داخل هجوم میبرند که انگار برای بقا می جنگند و همیشه  من رو  یاد صحنه های نبرد فیلم پاتریوت مل گیبسون میاندازند.

دیگر عادت کرده ام بعد از یک ترافیک طولانی به ماشینی برسم که دوبله پارک کرده و راه رو برای بقیه خودرو ها تنگ گرده و راننده اش با خیال آسوده مشغول خرید یا هر غلط دیگری ست. یا اینکه شب ها موقع رانندگی نور بالای خودروهای دیگر آزارم بده و کاری هم از دستم ساخته نباشه.

دیگر عادت کرده ام وقتی هوا تاریک میشه و تاکسی پیدا نمیشه نگران کسی باشم که گوشه خیابون ایستاده و قراره با امنیت کامل از سر کار به خونه برگرده و تا خبر رسیدنش رو به من نده چه فکر و خیال ها که نمیکنم.. توی جامعه ای که عده بسیار قلیل! از مرد هاش وقتی به یک دختر آراسته و مرتب میرسند به همه چیز فکر میکنند جز شخصیت و نجابت اون دختر و دهان کثیف شان را مثل سطل آشغال بو گرفته کنار خیابان باز میکنند تا عقده های روح و روان بیمارشان رو تو قالب متلک و حرف های بی ربط بیرون بریزند ، من نگران میشوم.

و دیگر عادت کرده ام شب ها وقتی تلویزیون رو روشن میکنم بشنوم از این که کشور عزیزمان در قله های پیشرفت و افتخار قرار گرفته و اکثر کشور های دنیا در حسرت شیوه مملکت داری ما هستند و زیبا ترین مناظر طبیعی و خونگرم ترین مردم و بهترین تماشاگران فوتبال و غنی ترین فرهنگ از آن ماست و عظیم ترین دستاورد های علمی مثل داروی گیاهای ضد سرطان یا موشک هایی که به یمن تکنولوژی دست چندم خریداری شده از کره شمالی و روسیه  موش و میمون به فضا میبرند به دست متخصصان توانمند و مومن این مرزو بوم ساخته شده اند!

به همه این ها عادت کرده ام و این عادت هر روز آهسته آهسته روان من و خیلی های دیگر رو آشفته میکند.  کلا به این نتیجه رسیدم که دنیا جای خوبی برای زندگی نیست.

ای ستاره ها که از جهان دور / چشمتان به چشم بی فروغ ماست / گوشتان اگر به ناله من آشناست / از سفینه ای که میرود بسوی ماه / از مسافری که میرسد ز گرد راه / از زمین فتنه گر حذر کنید / پای این بشر گر به آسمان رسد / روزگارتان چو روزگار ما سیاه است

ای ستاره باورت نمیشود / در میان باغ بی ترانه زمین / ساقه های سبز آشتی شکسته است / لاله های سرخ دوستی فسرده است / غنچه های نورس امید / لب به خنده وا نکرده مرده است / پرچم بلند سرو راستی / سر به خاک غم سپرده است.

ای ستاره که پیش دیده منی / باورت نمیشود که در زمین / هر کجا به هرکه میرسی / خنجری میان مشت خود نهفته است / پشت هر شکوفه تبسمی / خار جانگزای حیله ای شکفته است

ای ستاره باورت نمیشود / آن سپیده دم که با صفا و ناز / در فضای بیکرانه می دمید / دیگر از زمین رمیده است / این سپیده ها سپیده نیست / رنگ چهره زمین پریده است.

شعر از فریدون مشیری

+   مسعود ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

 

از آن بعد از ظهر گرم تابستانی که در اتوبوس سرگرم مطالعه روزنامه بود و چشمش به آگهی جذاب باشگاه هوانوردی افتاد دو ماهی میگذشت. به یاد آورد که چگونه روز بعد با شک و دودلی با تلفن اگهی تماس گرفته بود و حالا بعد از دو ماه دوره آموزش تئوری قرار بود برای اولین بار سقوط آزاد از ارتفاع را تجربه کند. هواپیما کوچک پیچکرافت که اوج گرفت به همراه مربی پرواز به کنار در کوچک هواپیما آمد و برای آخرین بار مشغول چک کردن ادوات پرواز شدند. بعد از باز شدن در، باد تندی به درون کابین هواپیما پیچید. چشمش که به ارتفاع  افتاد زانو هایش سست شد. یاد زمان کودکی اش افتاد که چطور از ارتفاع بالکن آپارتمان قدیمی شان به پائین نگاه میکرد و از ترس ارتفاع پاهایش میلرزید و به عقب می جهید. و حالا بعد از گذشت سالها بر فراز ارتفاع 3000 پایی قصد داشت خود خواسته به پائین بپرد. چراغ بالای سرش که سبز شد مربی برایش ارزوی موفقیت کرد. قدمی به جلو برداشت. چشمانش را بست و در یک آن، در حالی که تمام عضلاتش منقبض شده بود به بیرون پرید. برای چند لحظه احساس کرد از ترس نفسش بند آمد. ولی کم کم چشمانش را باز کرد و خود را در مسیر درست قرار داد. حالا دیگر کم کم ترسش ریخته بود. تصویری که آز آن بالا  باور کردنی نبود. منظره صد ها زمین کشاورزی که هر کدام به یک رنگ بودند و او را به یاد لحاف چهل تکه مادر بزرگ میانداخت. ترس نخستین لحظه های پرواز جایش را به لذتی غیر قابل وصف داده بود. ناگهان به یاد حرف های مربی افتاد. در یک نگاه ارتفاع را چک کرد. دیگر وقتش فرا رسیده بود. لذت سقوط باید جای خود را به آرامشی اطمینان بخش میداد. دستش را به روی ضامن چتر برد و آرام آنرا به بیرون کشید.ولی اتفاقی نیافتاد. پیش خودش فکر کرد که شاید به اندازه کافی به ضامن فشار نیاورده. برای بار دوم ضامن را محکم به بیرون کشید. ولی باز هم چتر باز نشد. چندین بار با شتابزدگی این را حرکت را تکرار کرد ولی تنیجه ای نداشت. با ترسی که همه وجودش را فرا گرفته بود به زمین خیره شد. لحاف چهل تکه مادر بزرگ هر لحظه بزرگتر میشد. عرق سردی بدنش را پوشانده بود. همه لحظات زندگی در یک آن مثل فیلم اسلاید از جلو چشمانش گذشتند.

چند صد متر پائین تر ، در میان دشتی فراخ و ساکت و پر از بوته های وحشی ، جسمی سخت بر زمین افتاد. ساری از درخت پرید.

 

 

 

 

+   مسعود ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

Untitle

همه انسان ها را میتوان از دو جهت مورد بررسی و مطالعه قرار داد. اول شخصیتی که واقعا هستند و دوم شخصیتی که دوست دارند باشند. و این تقریبا در مورد همه انسان ها صدق می کند و کمتر انسانی را میتوان یافت که شخصیت واقعی اش با آن چیزی که آرزو دارد یکی باشد. از اینرو میتوان این موضوع را یک امر مرسوم و همه گیر قلمداد کرد. اما گاهی اوقات برخی افراد به قدری در شخصیت مجازی خود غرق میشوند که واقعیت های زندگی و چه بسا  شخصیت واقعی شان را به فراموشی می سپارند.

 

 --------------------------------------------------------------------------

 

آن چیزی که این روز ها در کشورهای  افریقایی تونس و مصر و نیزچندین کشور عربی دیگر در حال رخ دادن است میتواند الگوی خوبی باشد برای خیلی از ملت ها که بدانند برای رهایی از چنگال دیکتاتور های فاسد و ستم گر هیچ نیرویی به غیر از نیروی درونی خودشان به کمک ایشان نخواهد آمد و اساسا نباید منتظر معجزه بود. و نیز درسی باشد برای دیکتاتور هایی که حکومت بر مردم را از اساس سهم خود و جزء اصول جدا نشدنی نظام آفرینش میدانند! و نیز میتواند تصدیقی باشد بر کلام حضرت محمد که فرمود : الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم.

 

 ------------------------------------------------------------------------

 

 

با پیشرفت همه علوم و به روز شدن تکنولوژی های تولید در جهان ،میتوان پیشرفت علم تبلیغات را به موازات آن مشاهده کرد. اما آن چیزی که این روز های علی الخصوص در شبکه های ماهواره ای فارسی زبان، به اسم تبلیغات به  مردم عرضه می شود چیزی نیست جز برزگ نمایی اغراق آمیز و تهوع آور از محصولاتی نه چندان کارامد که در جهت اهداف مالی عده ای سودجو تولید و پخش میشود. 

 به عنوان مثال  شما میتوانید با  سو استفاده از آلام خانواده هایی که طعم تلخ اعتیاد و از هم پاشیدگی را چشیده اند و برای چیرگی بر این هیولای خانمان سوز به هر دری زدند و نتیجه نگرفته اند، تعدادی قرص به اصطلاح دارویی بی خاصیت تهیه کنید درون یک قوطی بریزید و اسم آنرا بگذارید داروی ترک اعتیاد و در کنارش برای هر درد بی درمان ( حتی وسوسه!) به رایگان داروی مکمل ارائه کنید و به قیمت خون پدرشان به آنها بفروشید.

 

و نیز شما میتوانید با سو استفاده از ضعف اطلاعات پیر و جوانی که قد بلند جزء آرزوهای دست نیافتنی شان محسوب می شود،  در خوشبینانه ترین حالت کپسول ویتامین D و روغن ماهی را به اسم کپسول افزایش قد و یا کاهش وزن به چند ده برابر قیمت واقعی اش به آنها عرضه کنید . و در نهایت در پاسخ به افرادی که با صرف هزینه کلان نتیحه لازم را کسب نکرده اند با استفاده از تحلیلی کاملا علمی تقصیر را بر گردن مسائل ژنتیکی بیندازید!  صفحه های آگهی مجلات زرد  پر شده از تبلیغ قرص هایی که درمدت یک هفته شما را ،حتی به صورت موضعی و به صورت کاملا هوشمند لاغر و یا چاق میکند! دمپایی های افزایش قد، کرم جوانی، دستگاه کوچک کننده بینی ،کلاس کنکور کاردانی به کارشناسی ارشد با تضمین قبولی  نیشخند  !! و... از نمونه های دیگر این تبلیغات بشمار می روند. در عین حال فکر میکنم در این بین  همه گناه را نمیتوان به گردن تبلیغ کنندگان انداخت. سطح پائین اطلاعات عده ای از مردم که مشتریان بالقوه این محصولات بشمار میروند در گرم شدن این آشفته بازار نقش عمده ای را ایفا میکند. و این است ترویج دروغ در جامعه به شیوه ای کاملا مدرن و به نام جذاب تبلیغات! 

 

 

 

 

+   مسعود ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

Destiny

 او ازهمه بزرگتر بود. اگر بخواهم یک تفاوت آشکار میان او را بقیه برگ ها را برایتان بگویم همین کفایت می کند. خودش تقریبا از اواسط تابستان بود که متوجه این تقاوت شده بود و از آن به خود می بالید. روز های گرم تابستان با غرور از بالای درخت پیر به منظره کوه های اطراف و رودخانه جاری زیر پایش می نگریست. گه گاه که نگاه بر برگ های کوچک تر هم خانواده اش می انداخت- مخصوصا آن هایی که از نور خورشید بهره کمتری داشتند و یا سهم آب کمتری می بردند و این باعث میشد کوچکتر بمانند- زیر لب با خود میگفت : از ضعیف ها متنفرم.بر گ های بیچاره، بالاخره همین روز هاست  که از درخت پایین بیفتند. تا اینکه تابستان رو به پایان رفت و پاییز نا شناخته فرا رسید. قبلا از کلاغ پیر چیز هایی در موردش شنیده بود . ولی به فکرش هم نمی رسید که حتی پاییز هم بتواند جایگاهش را از او بگیرد.هر چه باشد او قوی ترین و بزرگترین برگ چنار درخت لب رودخانه بود. هر وقت که باد در درون شاخ و برگ درخت کهنسال می پیچید همهمه ای بین برگ ها به راه می افتاد. اما او به روی خودش نمی آورد.باد غارتگر خزان هرزگاهی سر می رسید و دست برگ هایی را که از شدت ضعف رنگشان رو به زردی نهاده بود می گرفت و غمگینانه از شاخه ای که چندین ماه قبل با هزار امید بر روی آن روئیده بودند جدا می کرد و  به زمین می انداخت تا آنها هم جاذبه این کره خاکی را تجربه کنند.

روز های نیمه سرد پاییزی می گذشت و برگ بزرگ کم کم احساس می کرد که پاهایش رو به سستی می رود. چند وقتی بود که متوجه تغیراتی شده بود اما غرورش اجازه نمی داد که سرنوشت برگ های دیگر را برای خودش متصور باشد. هرچه بود او با بقیه فرق داشت! دیگر باد_ که روزی دوست خوبی برایش بود_ به بزرگترین کابوس زندگی اش تبدیل شده بود. هر وقت که  باد می وزید دست و پایش را گم می کرد ، روی خود را بر میگرداند و سعی می کرد حضور باد را به روی خودش نیاورد. تا باد بیاید و بی انکه چشم در چشم هم بیاندازند، برود. دیگر برگ های دور و برش هم متوجه این تغییرات شده بودند و پچ پچ کنان در گوش هم می خواندند که نوبت او هم دارد فرا میرسد . اما برگ بزرگ مغرورانه همه این ها را نشنیده می گرفت . آخراو با بقیه فرق داشت..

 تا اینکه بالاخره روزی که همیشه از آن می ترسید فرا رسید. آن  قدر ضعیف شده بود که جاذبه زمین هم بدون نیاز به باد می توانست غرور او را جلوی بقیه برگ ها بشکند. صدای باد را که از دور شنید فهمید که وقت رفتن است . هر چه در توان داشت گذاشت تا بر جایش باقی بماند ولی دست باد او را بیرحمانه از شاخه اش جدا کرد و برگ، ناباورانه بسوی به زمین سرد به راه افتاد. در همان حال که به پائین فرو میفتاد روز های سبزی و خرمی از جلوی چشمانش می گذشت. روزی که برای اولین بار از دل شاخه جوانه زد و چشمش به کوهستان استوار و رودخانه جاری زیر پایش افتاد. روزهایی که همراه دوستان سبز اش در میان گرمای تابستان همهمه به راه می انداختند و به تلاش بی حاصل باد می خندیدند.و غروب هایی که با کلاغ های خسته که از مغرب بر میگشتند هم کلام می شد و شب نشینی های دسته جمعی با سار ها و جیرجیرک ها و گنجشک ها، در مهمانی هایی که مهتاب میزبانش بود.

برگ بزرگ بر زمین افتاد، در میان هزاران برگ دیگر که سرنوشتی مشابه او داشتند . و همه چیز تمام شد.

اوه فریده...نگاه کن، چه برگ بزرگی!!

 پسر پاییزی گفت.

 

 

+   مسعود ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

Eclipse

 

 

در ابتدا زمین تنها بود.سرما و یخ بندان همه جا را فرا گرفته بود.نه جنبشی و نه حیاتی در کار نبود. هر چه بود سرما بود و رخوت ، ظلمت بود و تاریکی. زمین از سرمای این زمستان طولانی به تنگ آمده بود. و اندک نور ستارگان دیگر برایش سودی نداشت. روز های زمین درسرمایی سخت می گذشت و شب هایش در تاریکی محض..  و دیگر داشت اندک رگه های زندگی در درونش خشک می شد. همچون کسی که در کولاک به آرامی به خواب می رود و چشم بر دنیا می بندد. تا اینکه روزی از روز ها ازپشت کوه های پوشیده از یخ، خورشید بیرون آمد. آمد و با خود زندگی آورد. نور آورد و گرمایش را بی دریغ به زمین بخشید. خورشید آمد و تمام یخ های تن زمین را آب کرد. نور بخشید و زندگی ، شور بخشید و حرارت. گرم کرد و سوزاند. دیگر زمین آن زمین قبلی نبود. در همه جا بوته های امید روئیده بودند و باران محبت گاه به گاه این بوته های نورس را سیراب می کرد. گاه در این میان ابر هایی سر می رسیدند و زمین را از پرتو نور خورشید محروم می کردند. اما هر چه بود گذرا بود و زمین به روز های آفتابی در پیش رو امیدوار. ایام می گذشت و زمین از وجود خورشید سرمست بود. تا اینکه روز ها سپری شدند و زمین احساس کرد که پرتو خورشید دیگر همچون گذشته گرم و سوزان نیست. می تابد ولی گرم نمی کند، دیگر روشنایی نمی دهد. می تابد ولی زندگی نمی بخشد. پرتو حیات بخش خورشید رو به افول رفته بود. دیگر ابری هم در کار نبود ولی گرما و نور خورشید بر زمین نمی تابید. خورشید _ شاید بی آنکه خود بداند و بخواهد _ زمین را ازگرمای حیات بخش محبتش محروم کرده بود. شاید نه زمین و نه خورشید نمی دانستند که چه در حال رخ دادن است.کسوف آغاز شده بود..

+   مسعود ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

هیچ آغازی وجود ندارد، هیچ پایانی در کار نیست، آنچه هست تحول و دگرگونی است

 

 

باچشم بصیرت به مرگ بنگر، در آن هنگام به نظر میرسد که جهان دیگر زیبا و جذاب نیست. حضور مرگ تخته پاک کنی است که آنچه را بر تخته سیاه زندگی نوشته شده است؛ میشوید و پاک می کند.هنگامی که زندگی پر از پیچیدگی و اضطراب و نابسامانی است، زمانی که در راه وصول به حقیقت سرگردان شده ای، با مرگ مشورت کن.اندیشه های مرگ مواد زائد و ناچیز تخته ها را می زداید و پاک می کند.

 

و خدایا ُ چه زمانی طولانی تر از زمان بردباری توست؟

+   مسعود ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧

 

بار الها.....

شب در آمد و ولایت تصرف ملوک به سر آمد و ستارگان ظاهر شدند و خلایق بخفتند و صورت مردمان بیارامید و به شب در ها فرو بستند و پاسبان ها برگماشتند و آنها که بدیشان حاجتی داشتند فرو گذاشتند..بارخدایا تو زنده ای و پاینده ای و بیننده. تو آن خداوندی که رد سائل بر تو روا نباشد . بر درگاهت سائل را باز نداری. بار خدایا چون مرگ و گور و حساب را یاد کنم چگونه از دنیا بهره ای پس از تو خواهم؟

 

+   مسعود ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

 

دلم میخواست یک شب خدا رو تو یه ساحل بارانی به خواب ببینم. در حالی که لباس سفید به تن کرده ام به من نگاهی بکنه. من با بغض بهش بگم: خدایا ؛ بنده هات خسته ام کرده اند ؛ و اون با لبخندی دستم رو بگیره و آروم با خودش ببره.....

آری آری زندگی زیباست

مرگ وحشت زاست

لیک مرگ ما

مرگ ما پایان رنج ماست

مرگ مرغان قفس آسودن از غم هاست

+   مسعود ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦

Complaint

   
بسم اله الرحمن الرحیم

 

 

دوستی دارم که اون ور دنیا همراه پدرش زندگی میکنه..چند شب پیش که پدرش باهام صحبت میکرد میان صحبت هاش برام از حال و هوای طهرون - زمانی که خودش اینجا بود - گفت. از کوچه پس کوچه های قدیمی پامنار و سنگلج ، از صدای ضرب زورخونه و درخت چنار کهنسال امام زاده یحیی، از کوچه های شلوغ بازار تجریش و  کوچه باغ های دربند و سعد آباد پای دامن البرز ، از حال و هوای لاله زار و کافه نادری و تئاتر نصر، بیچاره خبر نداشت که از از شهر آرزوهای کودکی اش جز آهن و سنگ و سیمان و دود و دم و خفگی چیز دیگری باقی نمانده و البته مردمانی به رنگ خاکستری.

 

و خدایا، چه زمانی طولانی تر از زمان بردباری توست؟

 

+   مسعود ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

جهان، آلوده خواب است

 

 

امروز همراه یکی از دوستان رفته بودیم حومه طهران، اونجا به طور اتفاقی با خانواده ای آشنا شدم که در وضعیت خیلی بدی به سر میبردند، ۷ نفر آدم توی یه اتاق ۱۲ متری بدون سرویس و حمام و امکانات، شکر خدا با همت دوستان محلی داریم برای کمک به این جور افراد، ولی دلم گرفت ،چی بگم....

.

 

دوستی برای این پست قبلی نوشته بود که علاوه بر شیوه زندگی ، آدم ها هم عوض شدند و دیگه اون آدمای قدیم نیستن، معلومه که نیستن، گذشت دوره ای که مرد ها مردانگی رو به هیچ چیز نمی فروختند ...مشتی گیری و لوطی گری دارن خاک میخورن ، جوانهای دهه هفتاد و هشتاد چه میدانند پوریای ولی و تختی کی بودند و چه میکردند...ولی گروه خون اسپایدر من و شجره نامه هری پاتر رو تا هفت پشت برات میگن!

.

.

.

 

از این تاریکی محض باید رفت

+   مسعود ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir